überkommen

Aussprache: /ˌyːbɐˈkɔmən/
Worttrennung: über·kom·men
فعل

فرا گرفتن، غلبه کردن احساس

Bedeutungen

1 Akkusativ

احساسی ناگهانی یا شدید بر کسی غلبه کردن یا او را فرا گرفتن

  • Eine große Müdigkeit überkam ihn.خستگی شدیدی بر او غلبه کرد.
  • Plötzlich überkam sie eine tiefe Traurigkeit.ناگهان غم عمیقی او را فرا گرفت.
2 Akkusativ

به ارث رسیدن یا از نسل‌های قبل به جا ماندن (کاربرد ادبی/قدیمی)

  • Dieses alte Wissen ist uns von den Vorfahren überkommen.این دانش کهن از نیاکان به ما به ارث رسیده است.
  • Diese Traditionen überkommen von Generation zu Generation.این سنّت‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند.