überkreuzen
متقاطع شدن، روی هم قرار دادن
Bedeutungen
1
Akkusativ (Arme/Beine überkreuzen)
دستها یا پاها را روی هم قرار دادن.
- Sie überkreuzte die Arme vor der Brust und sah ihn wütend an.او دستهایش را روی سینه به هم گره زد و با عصبانیت به او نگاه کرد.
- Er saß mit überkreuzten Beinen auf dem Boden.او با پاهای ضربدری روی زمین نشسته بود.
2
sich + Akkusativ (sich überkreuzen)
همدیگر را قطع کردن، تلاقی کردن (خطوط، مسیرها، برنامهها).
- Die beiden Straßen überkreuzen sich im Stadtzentrum.این دو خیابان در مرکز شهر با هم تلاقی میکنند.
- Unsere Reisepläne haben sich leider überkreuzt.متأسفانه برنامههای سفر ما با هم تداخل پیدا کردند.