überwinden

Aussprache: /ˌyːbɐˈvɪndn̩/
Worttrennung: über·win·den
فعل

غلبه کردن، پشت سر گذاشتن، بر خود غلبه کردن

Bedeutungen

1 etw. (Akk.) überwinden

غلبه کردن، فائق آمدن، موفق شدن بر مشکلات، موانع، ترس‌ها یا بیماری‌ها.

  • Sie hat ihre Angst vor Spinnen überwunden.او بر ترس خود از عنکبوت‌ها غلبه کرده است.
  • Der Bergsteiger musste viele Schwierigkeiten überwinden.کوهنورد مجبور بود بر بسیاری از مشکلات غلبه کند.
2 sich (Akk.) überwinden

خود را وادار به کاری کردن، بر خود غلبه کردن، انجام کاری را با وجود میل نداشتن، انجام دادن (بازتابی).

  • Er konnte sich nicht überwinden, ihr die Wahrheit zu sagen.او نتوانست خود را وادار کند که حقیقت را به او بگوید.
  • Ich musste mich überwinden, den Anruf zu tätigen.من مجبور شدم بر خود غلبه کنم و تماس را برقرار سازم.