überwinden
غلبه کردن، پشت سر گذاشتن، بر خود غلبه کردن
Bedeutungen
1
etw. (Akk.) überwinden
غلبه کردن، فائق آمدن، موفق شدن بر مشکلات، موانع، ترسها یا بیماریها.
- Sie hat ihre Angst vor Spinnen überwunden.او بر ترس خود از عنکبوتها غلبه کرده است.
- Der Bergsteiger musste viele Schwierigkeiten überwinden.کوهنورد مجبور بود بر بسیاری از مشکلات غلبه کند.
2
sich (Akk.) überwinden
خود را وادار به کاری کردن، بر خود غلبه کردن، انجام کاری را با وجود میل نداشتن، انجام دادن (بازتابی).
- Er konnte sich nicht überwinden, ihr die Wahrheit zu sagen.او نتوانست خود را وادار کند که حقیقت را به او بگوید.
- Ich musste mich überwinden, den Anruf zu tätigen.من مجبور شدم بر خود غلبه کنم و تماس را برقرار سازم.