üblich
معمول، متداول، مرسوم
Bedeutungen
1
چیزی که به طور معمول اتفاق میافتد، رایج و متداول است.
- Es ist üblich, dass man sich die Hände wäscht, bevor man isst.معمول است که قبل از غذا دستها را شست.
- Dieser Brauch ist in unserer Kultur sehr üblich.این رسم در فرهنگ ما بسیار متداول است.
- Es ist nicht üblich, dass die Kinder so spät aufbleiben.معمول نیست که بچهها اینقدر دیر بیدار بمانند.
2
استاندارد یا نرمال در یک موقعیت یا زمینه خاص.
- Die übliche Arbeitszeit ist von 9 bis 17 Uhr.ساعت کاری معمول از ۹ تا ۱۷ است.
- Was ist die übliche Vorgehensweise in solchen Fällen?روال معمول در چنین مواردی چیست؟
- Er hat die übliche Menge Kaffee bestellt.او مقدار معمول قهوه را سفارش داد.