die Abgeschlagenheit
بیحالی، ضعف، خستگی مفرط
Bedeutungen
1
احساس ضعف شدید، خستگی و بیحالی که میتواند ناشی از بیماری، استرس یا کمبود خواب باشد.
- Nach der Grippe fühlte er sich noch wochenlang abgeschlagen.پس از ابتلا به آنفولانزا، او تا هفتهها احساس بیحالی میکرد.
- Die ständige Müdigkeit und Abgeschlagenheit beeinträchtigte seine Lebensqualität.خستگی و بیحالی مداوم، کیفیت زندگی او را مختل کرده بود.
- Ein Arztbesuch ist ratsam, wenn die Abgeschlagenheit länger anhält.اگر بیحالی طولانی شود، مراجعه به پزشک توصیه میشود.