bündeln
متمرکز کردن، جمع کردن، دسته کردن
Beispiele
- Geerntetes Stroh kann zu Garben ''gebündelt'' werden.ساقه گندمهای درو شده را میتوان به دستههایی بست.
- Wir müssen unsere Kräfte ''bündeln,'' um unsere Ziele zu erreichen.ما باید نیروهای خود را برای رسیدن به اهدافمان متمرکز کنیم.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را به صورت دسته یا بسته جمع کردن؛ نیروها یا منابع را متمرکز کردن.
- Er bündelte die Dokumente mit einem Gummiband.او اسناد را با یک کش پلاستیکی دسته کرد.
- Wir müssen unsere Kräfte bündeln, um das Ziel zu erreichen.ما باید نیروهایمان را متمرکز کنیم تا به هدف برسیم.