die Beklommenheit
اضطراب، دلواپسی، احساس خفقان، دلشوره
Bedeutungen
1
احساس اضطراب، نگرانی شدید، یا تنگی نفس ناشی از ترس یا ناراحتی؛ دلواپسی.
- Er fühlte eine plötzliche Beklommenheit, als er die dunkle Gasse betrat.هنگامی که وارد کوچه تاریک شد، احساس اضطراب ناگهانیای کرد.
- Die Beklommenheit vor der Prüfung war sehr groß.دلشوره قبل از امتحان بسیار زیاد بود.
- Sie spürte eine wachsende Beklommenheit in der stickigen Luft.او در هوای گرفته، احساس خفقان فزایندهای را حس کرد.