„Neben mir sehe ich ein dunkles Loch, eine hinabführende Treppe mit anschließendem ''Bunker.'' Schwarz, feucht und jedenfalls verlaust Platz für drei Mann nur. Die Sanitäter, die darin liegen, wollen mich nicht hineinlassen.“
«در کنارم سوراخی تاریک میبینم، پلهای که به پایین میرود و به یک پناهگاه ختم میشود. سیاه، مرطوب و در هر صورت پر از شپش، فقط برای سه نفر جا دارد. امدادگرانی که در آن دراز کشیدهاند، نمیخواهند مرا راه بدهند.»