die Fasson
۱. سبک زندگی ۲. فرم یا مدل (لباس/مو)
Beispiele
- Herr Schmidt lebte schon immer ganz nach seiner ''Fasson.آقای اشمیت همیشه کاملاً طبق «سبک و سیاق» خودش زندگی میکرد.
- Kaum war ich vor die Tür gegangen, war meine neue Frisur schon ganz aus der ''Fasson.به محض اینکه از در بیرون رفتم، مدل موی جدیدم کاملاً از «فرم» خارج شد.
- Die Dame trug einen Kamelhaarmantel, dessen Kragen hochgestellt war, und einen Hut von männlicher ''Fasson'', mit breiter Krempe, wie er damals gerade modern war.آن خانم یک پالتوی پشمی شتری پوشیده بود که یقه آن بالا زده شده بود و کلاهی با مدل مردانه و لبه پهن داشت، همانطور که در آن زمان مد بود.