das Feingefühl
حساسیت، نکتهسنجی، درک متقابل، ظرافت طبع
Beispiele
- Als Schlichter muss man besonders viel ''Feingefühl'' gegenüber den zerstrittenen Parteien an den Tag legen.به عنوان میانجی باید حساسیت ویژهای نسبت به طرفهای متخاصم از خود نشان داد.
- Man warf schon manchem US-amerikanischen Staatsoberhaupt mangelndes ''Feingefühl'' vor.قبلاً به برخی از روسای جمهور ایالات متحده آمریکا عدم حساسیت و درک کافی نسبت به موقعیتها را نسبت داده بودند.
- Trotz der Skrupellosigkeit, die man für so eine Karriere benötigte, galt er als Mann mit ''Feingefühl''.علیرغم بیرحمیای که برای چنین پیشرفتی لازم بود، او به عنوان مردی با ظرافت و درک بالا شناخته میشد.