Fuß fassen

Aussprache: /ˈfuːs ˌfasn̩/
Worttrennung: Fuß fas·sen
اصطلاح

جای پا پیدا کردن، مستقر شدن

Bedeutungen

1

به معنای پیدا کردن جایگاه، موقعیت یا موقعیت پایدار در یک محیط جدید، شغل یا جامعه است. همچنین می‌تواند به معنای جا افتادن و احساس راحتی کردن باشد.

  • Nach vielen Umzügen hat sie endlich in dieser Stadt Fuß gefasst.او پس از جابجایی‌های زیاد، بالاخره در این شهر جای پا پیدا کرد.
  • Es ist schwer, als Ausländer in einem neuen Land Fuß zu fassen.مستقر شدن به عنوان یک خارجی در کشوری جدید دشوار است.
  • Der junge Unternehmer versucht, in der wettbewerbsintensiven Branche Fuß zu fassen.کارآفرین جوان تلاش می‌کند تا در این صنعت رقابتی جایگاهی برای خود پیدا کند.