die Gefühllosigkeit
بیحسی، بیعاطفگی، بیتفاوتی
Bedeutungen
1
فقدان احساسات، عواطف یا همدلی؛ عدم واکنش به محرکهای عاطفی یا فیزیکی؛ بیتفاوتی نسبت به درد یا رنج دیگران.
- Seine Gefühllosigkeit nach dem Unglück schockierte alle.بیتفاوتی او پس از حادثه همه را شوکه کرد.
- Die Gefühllosigkeit in den Händen war ein Nebenwirkung des Medikaments.بیحسی در دستها یکی از عوارض جانبی دارو بود.
- Manche Kritiker warfen dem Politiker eine gewisse Gefühllosigkeit vor.برخی منتقدان، بیعاطفگی قابل توجهی را به این سیاستمدار نسبت دادند.