der Gegenkönig
پادشاه رقیب، مدعی تاج و تخت
Bedeutungen
1
فردی که ادعای پادشاهی دارد و با پادشاه قانونی یا مستقر در رقابت است، اغلب در دوران جنگ داخلی یا بحران جانشینی.
- Der Gegenkönig sammelte Truppen, um seine Ansprüche durchzusetzen.پادشاه رقیب، نیروهایی را جمع کرد تا ادعاهای خود را عملی کند.
- Die Geschichte ist voller Beispiele von Gegenkönigen, die um die Macht kämpften.تاریخ پر از نمونههایی از مدعیان تاج و تخت است که برای قدرت جنگیدند.
- Nach dem Tod des Königs erhob sich ein Gegenkönig und spaltete das Reich.پس از مرگ پادشاه، یک پادشاه رقیب ظهور کرد و امپراتوری را تجزیه کرد.