gelähmt
فلج، ناتوان، بیحرکت
Bedeutungen
1
ناتوان از حرکت دادن بخشی از بدن یا کل بدن به دلیل آسیب عصبی یا بیماری.
- Der Unfall hat ihn an den Beinen gelähmt.تصادف پاهای او را فلج کرد.
- Sie war vor Schreck wie gelähmt und konnte nicht sprechen.او از ترس مانند فلج شده بود و نمیتوانست صحبت کند.
- Die Angst lähmte ihn, sodass er nicht fliehen konnte.ترس او را ناتوان کرد، به طوری که نتوانست فرار کند.