hämmern
چکش زدن، کوبیدن، (مجازی) تپیدن (قلب)، در ذهن فرو کردن
Beispiele
- Herbert ''hämmert'' wie verrückt gegen die Tür, aber es tut sich nichts.هربرت دیوانهوار به در میکوبد، اما هیچ اتفاقی نمیافتد.
- Der Kupferschmied ''hämmert'' das Blech in Form.مسگر ورق را با چکش شکل میدهد.
- Nach dem Aufstieg ''hämmerte'' mein Herz gewaltig.بعد از صعود، قلبم به شدت میتپید.
- Er hat mir seine Worte ins Bewusstsein ''gehämmert.او کلماتش را در ذهن من فرو کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ (was) / an + Akkusativ (wohin)
با چکش به چیزی ضربه زدن یا به شدت کوبیدن.
- Er hämmerte einen Nagel in die Wand.او یک میخ به دیوار کوبید.
- Jemand hämmert an die Tür.کسی دارد به در میکوبد.
2
(intransitiv)
(مجازی) به شدت و با ریتم تند ضربان داشتن یا درد کردن.
- Mein Herz hämmerte vor Aufregung.قلبم از هیجان به شدت میکوبید.
- Der Kopf hämmert mir seit Stunden.سرم ساعتهاست که درد میکند (میکوبد).