das Haupt
سر (ادبی)، رئیس، رهبر
Bedeutungen
1
بخش بالایی بدن انسان یا حیوان که مغز، چشمها، گوشها و دهان در آن قرار دارند.
- Er trug einen Hut auf dem Haupt.او کلاهی بر سر داشت.
- Das Haupt des Soldaten war verwundet.سر سرباز زخمی بود.
- Sie legte den Kopf auf ihr Haupt.او سرش را روی دامن گذاشت.
2
رهبر، رئیس، سرپرست یا مهمترین بخش یک گروه، سازمان یا چیز.
- Er ist das Haupt der Familie.او رئیس خانواده است.
- Der Haupt des Unternehmens traf wichtige Entscheidungen.رهبر شرکت تصمیمات مهمی گرفت.
- Sie war das Haupt der Opposition.او رهبر اپوزیسیون بود.