der Häuptling
رئیس قبیله، بزرگ قبیله
Bedeutungen
1
رهبر یا فرمانده یک قبیله، به ویژه در جوامع سنتی یا بومی.
- Der Häuptling versammelte sein Volk, um eine wichtige Entscheidung zu treffen.رئیس قبیله مردمش را برای اتخاذ تصمیمی مهم گرد هم آورد.
- In vielen indigenen Kulturen hat der Häuptling eine hohe Autorität.در بسیاری از فرهنگهای بومی، رئیس قبیله اقتدار بالایی دارد.
- Der Häuptling sprach mit weisen Worten zu seinen Stammesmitgliedern.بزرگ قبیله با سخنان حکیمانه به اعضای قبیلهاش سخن گفت.
2
به صورت مجازی یا در ادبیات، برای اشاره به رهبر یک گروه یا سازمان نیز به کار میرود.
- Er wurde zum Häuptling der Schulklasse gewählt.او به عنوان رهبر کلاس مدرسه انتخاب شد.
- Der Chef des Unternehmens agiert wie ein moderner Häuptling.رئیس شرکت مانند یک رئیس قبیله مدرن عمل میکند.
- In diesem Spiel ist jeder Spieler sein eigener kleiner Häuptling.در این بازی، هر بازیکن رئیس قبیله کوچک خود است.