der Königssohn
پسر پادشاه، شاهزاده
Bedeutungen
1
فرزند پسر یک پادشاه؛ شاهزاده.
- Der Königssohn heiratete eine Prinzessin aus einem Nachbarland.شاهزاده با شاهزاده خانمی از کشور همسایه ازدواج کرد.
- Märchen beginnen oft mit 'Es war einmal ein Königssohn...'.افسانهها اغلب با 'روزی روزگاری یک شاهزاده بود...' شروع میشوند.
- Der Königssohn wurde auf eine lange Reise geschickt, um zu lernen.شاهزاده برای یادگیری به سفری طولانی فرستاده شد.