der Kaufsüchtiger
معتاد به خرید، کسی که ولخرجی بیمارگونه دارد
Beispiele
- Als ''Kaufsüchtiger'' betrat er kaum ein Geschäft und war schon im Kaufrausch.او به عنوان یک معتاد به خرید بهسختی وارد مغازهای میشد و بلافاصله دچار تب خرید میگردید.
معتاد به خرید، کسی که ولخرجی بیمارگونه دارد