das Kuhkaff
دهکده پرت و دورافتاده، قریه دورافتاده و بیسروصدا (اصطلاح عامیانه)
Beispiele
- Er wohnte in einem abgelegenen ''Kuhkaff.او در یک دهلورتی پرت زندگی میکرد.
- Sie kam aus irgend so einem ''Kuhkaff'' in Norddeutschland.او اهل یکجور دهکدهی پرت و دورافتاده در شمال آلمان بود.
- Kein vernünftiger Mensch würde in ein ''Kuhkaff'' mit solchem Gefälle ziehen.هیچ آدم عاقلی به چنین دهکورهای با این شیب زیاد نقل مکان نمیکند.