das Kuhkaff

Aussprache: /ˈkuːkaf/
Wortzerlegung: Kuh·kaff
اسم

دهکده پرت و دورافتاده، قریه دورافتاده و بی‌سروصدا (اصطلاح عامیانه)

Beispiele

  • Er wohnte in einem abgelegenen ''Kuhkaff.او در یک ده‌لورتی پرت زندگی می‌کرد.
  • Sie kam aus irgend so einem ''Kuhkaff'' in Norddeutschland.او اهل یک‌جور دهکده‌ی پرت و دورافتاده در شمال آلمان بود.
  • Kein vernünftiger Mensch würde in ein ''Kuhkaff'' mit solchem Gefälle ziehen.هیچ آدم عاقلی به چنین ده‌کوره‌ای با این شیب زیاد نقل مکان نمی‌کند.