die Lähmung
فلج، بیحسی، از کار افتادگی
Bedeutungen
1
از دست دادن کامل یا جزئی توانایی حرکت یا احساس در یک یا چند قسمت از بدن، معمولاً به دلیل آسیب عصبی یا بیماری.
- Ein Schlaganfall kann zu einer Lähmung der Gliedmaßen führen.سکته مغزی میتواند منجر به فلج اندامها شود.
- Die Lähmung trat plötzlich und unerwartet auf.فلج به طور ناگهانی و غیرمنتظره رخ داد.
- Die Ärzte kämpfen gegen die fortschreitende Lähmung.پزشکان در حال مبارزه با فلج پیشرونده هستند.
2
به طور مجازی: از کار افتادگی، ناتوانی در اقدام یا پیشرفت.
- Die Bürokratie führte zu einer Lähmung des Projekts.بوروکراسی منجر به از کار افتادگی پروژه شد.
- Die politische Lähmung verhinderte wichtige Entscheidungen.فلج سیاسی مانع از تصمیمگیریهای مهم شد.
- Angst kann zu einer Lähmung des Handelns führen.ترس میتواند منجر به ناتوانی در اقدام شود.