der Landsmann
هموطن، همشهری
Bedeutungen
1
مردی که اهل یک کشور یا منطقه خاص است و با گوینده یا شخص مورد اشاره احساس همبستگی ملی یا منطقهای دارد.
- Er freute sich, einen Landsmann in der fremden Stadt zu treffen.او از ملاقات با یک هموطن در شهر غریب خوشحال شد.
- Der Journalist interviewte einen bekannten Landsmann über dessen Erfahrungen im Ausland.روزنامهنگار با یکی از هموطنان سرشناس درباره تجربیات او در خارج از کشور مصاحبه کرد.
- Als Landsmann fühlte er sich verpflichtet, ihm in dieser schwierigen Situation zu helfen.او به عنوان یک هموطن، خود را موظف دانست که در این وضعیت دشوار به او کمک کند.