schwingen
تاب خوردن، نوسان کردن، تکان دادن
Beispiele
- Die Glocken ''schwingen'' hin und her.زنگها به این سو و آن سو «تاب میخورند».
- Kunstvoll ''schwingen'' sie die Fahnen über ihren Köpfen.آنها هنرمندانه پرچمها را بالای سرشان «تکان میدهند».
- Er ''schwingt sich'' auf sein Motorrad und fährt davon.او روی موتورش «میپرد» و دور میشود.
- Sie ''hatte'' sich gerade den Rucksack auf den Rücken ''geschwungen,'' als es zu regnen begann.او تازه کولهپشتیاش را روی پشتش «انداخته بود» که باران شروع به باریدن کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
(transitiv) چیزی را به جلو و عقب یا به اطراف حرکت دادن، تاب دادن.
- Er schwingt den Hammer.او چکش را تاب میدهد.
- Der Junge schwingt das Seil.پسر طناب را تاب میدهد.
2
(intransitiv)
(intransitiv) تاب خوردن، نوسان کردن (مانند تاب، آونگ یا شاخه درخت).
- Die Glocke schwingt hin und her.زنگوله به این سو و آن سو تاب میخورد.
- Der Ast schwang im Wind.شاخه در باد نوسان میکرد.
3
sich + auf + Akkusativ / in + Akkusativ
(sich schwingen) با حرکت سریع و جهشی به جایی رفتن یا روی چیزی نشستن.
- Er schwang sich aufs Pferd.او با جهش روی اسب پرید.
- Sie schwang sich in den Sattel.او با جهش روی زین نشست.