„Bei Fiszer gefiel es Horst ausnehmend gut: Er lernte, Gitter und Tore herzustellen, aber vor allem, wie man Schlösser aufbrach und ''Tresore'' knackte.“
«هورست در نزد فیزر بسیار احساس راحتی میکرد: او یاد گرفت که نرده و دروازه بسازد، اما مهمتر از همه، یاد گرفت که چگونه قفلها را بشکند و گاوصندوقها را باز کند.»