die Unförmigkeit
بدشکلی، بیقوارگی، نامتناسبی
Bedeutungen
1
فقدان شکل یا فرم مناسب؛ نامتناسب بودن یا زشت بودن ظاهر یک شیء یا شخص.
- Die Unförmigkeit des Gebäudes störte das Stadtbild.بدشکلی ساختمان به منظره شهر آسیب میزد.
- Er beklagte die Unförmigkeit seiner Kleidung.او از بیقوارگی لباسهایش شکایت کرد.
- Die Unförmigkeit des Materials machte die Verarbeitung schwierig.نامتناسب بودن ماده، کار با آن را دشوار میکرد.