das Verhängnis
سرنوشت شوم، بدبیاری، فاجعه
Bedeutungen
1
یک رویداد یا سرنوشت بسیار بد، ناگوار یا فاجعهبار که اغلب غیرقابل اجتناب به نظر میرسد.
- Der Unfall war ein großes Verhängnis für die Familie.این تصادف یک فاجعه بزرگ برای خانواده بود.
- Er sah das Verhängnis kommen, konnte es aber nicht verhindern.او فاجعه را میدید اما قادر به جلوگیری از آن نبود.
- Die Entscheidung führte zu einem persönlichen Verhängnis.این تصمیم منجر به یک بدبختی شخصی شد.