abbleichen
رنگورو رفته شدن، کمرنگ شدن
Beispiele
- […], doch sind die Farben ungleich ''abgebleicht'' und das Nackte hat einen kalt schmutzigen Ton angenommen.[...]، اما رنگها به طور ناهمواری کمرنگ شدهاند و بخش برهنه تن، رنگ خاکستری سردی به خود گرفته است.
Bedeutungen
1
(intransitiv)
رنگ خود را از دست دادن، کمرنگ یا سفید شدن (معمولاً به دلیل نور خورشید یا شستشو).
- Die Gardinen sind in der Sonne abgeblichen.پردهها زیر نور خورشید رنگ باختهاند.
- Ihre Haare sind mit der Zeit abgeblichen.موهای او به مرور زمان کمرنگ شدهاند.