abbröckeln
خرد شدن و ریختن، ریزش کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
خرد شدن، تکه تکه شدن، فرو ریختن (گچ، سنگ، دیوار، کیک)
- Das alte Mauerwerk bröckelt langsam ab.دیوار آجری قدیمی به آرامی خرد میشود و میریزد.
- Ein Stück von der Torte ist abgebröckelt.تکهای از کیک خرد شد و افتاد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
کاهش یافتن، از بین رفتن تدریجی (اعتماد، محبوبیت، قیمت) (مجازی)
- Das Vertrauen in die Regierung bröckelt seit der letzten Krise ab.اعتماد به دولت از زمان بحران اخیر به تدریج کاهش یافته است.
- Die Popularität des Sängers begann abzubreckeln.محبوبیت خواننده شروع به کاهش کرد.