aberrieren
منحرف شدن، فاصله گرفتن
Beispiele
- Einige Fasern ''aberrieren'' in das Lig. suspensorium penis.برخی فیبرها به داخل رباط آویز آلت تناسلی منحرف میشوند.
Bedeutungen
1
von + Dativ
از مسیر درست، هنجار یا هدف منحرف شدن یا گمراه شدن (رسمی یا فنی)
- Der Lichtstrahl aberriert von seiner geraden Bahn.پرتو نور از مسیر مستقیم خود منحرف میشود.
- Seine Gedanken aberrierten vom eigentlichen Thema.افکار او از موضوع اصلی منحرف شد.