abfiebern
تب از بدن پریدن، تب فروکش کردن
Beispiele
- Der Patient ''fieberte'' erst nach zwei Tagen ''ab.بیمار تازه بعد از دو روز تبش فروکش کرد.
Bedeutungen
1
intransitiv
با استراحت یا دارو، تب را کاهش دادن و از بیماری بهبود یافتن.
- Er muss sich ausruhen, um die Grippe abzufiebern.او باید استراحت کند تا تب آنفولانزا را از بین ببرد.
- Nach ein paar Tagen konnte sie die Erkältung abfiebern.بعد از چند روز توانست سرماخوردگی را با تب کردن (و استراحت) از بین ببرد.