فعل
مسطح کردن، هموار کردن؛ مسطح شدن، هموار شدن
معانی و تعاریف abflachen:
- (intransitiv) مسطح شدن، صاف شدن، یا کاهش یافتن شدت یا مقدار چیزی (مثلاً منحنی، قیمت)
- (transitiv) چیزی را مسطح یا صاف کردن
جملات نمونه برای abflachen:
Die Kanten müssen noch weiter ''abgeflacht'' werden.
لبهها باید بیشتر صاف شوند.
Jetzt, wo ''sich'' das Gelände ''abflacht,'' darf der eine aufatmen und der andere sich langweilen.
حالا که زمین هموار میشود، یکی میتواند نفس راحتی بکشد و دیگری خسته شود.
Der Temperaturanstieg ''flachte sich'' schon nach der ersten Woche deutlich ''ab.''
افزایش دما پس از هفته اول به طور قابل توجهی کاهش یافت.