abkommen
منحرف شدن، دست کشیدن
Bedeutungen
1
von + Dativ
از مسیر یا موضوع اصلی منحرف شدن
- Wir sind vom Thema abgekommen.ما از موضوع اصلی منحرف شدیم.
- Das Auto ist von der Straße abgekommen.ماشین از جاده منحرف شد.
2
von + Dativ
از ایدهای، عقیدهای یا عادتی دست برداشتن و انصراف دادن
- Er konnte nicht von seinen schlechten Gewohnheiten abkommen.او نتوانست از عادات بدش دست بکشد.
- Von dieser Idee ist man inzwischen abgekommen.از این ایده فعلاً دست کشیده شده است.