abkönnen
تحمل کردن، تاب آوردن، از پس چیزی برآمدن، (کسی را) تحمل کردن/دوست داشتن
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی ناخوشایند را تحمل کردن، تاب آوردن (بیشتر در جملات منفی یا سوالی، عامیانه)
- Ich kann diesen Lärm einfach nicht mehr ab.من دیگر نمیتوانم این سر و صدا را تحمل کنم.
- Kannst du es ab, wenn man dich kritisiert?آیا میتوانی تحمل کنی که از تو انتقاد کنند؟