ableben
از دنیا رفتن، فوت کردن / عمر خود را سپری کردن، تحلیل رفتن
Beispiele
- Dort ''hat'' er mittenاو در آنجا
Bedeutungen
1
intransitiv
فوت کردن، درگذشتن (معمولاً رسمی یا ادبی)
- Der alte Mann ist friedlich abgelebt.پیرمرد در آرامش درگذشت.
- Nach einem langen Leben ist er gestern abgelebt.او پس از یک عمر طولانی، دیروز فوت کرد.