abgeschlagen
۱. عقبافتاده، جامانده ۲. بیحال، خسته ۳. شکسته، لبپر شده
Bedeutungen
1
عقب افتاده، جامانده از دیگران یا از یک رویداد.
- Das Team wirkte nach der Niederlage abgeschlagen und enttäuscht.تیم پس از شکست، عقبافتاده و ناامید به نظر میرسید.
- Er fühlte sich abgeschlagen und müde nach dem langen Rennen.او پس از مسابقه طولانی، احساس خستگی و بیحالی میکرد.
- Die abgeschlagene Mannschaft konnte das Spiel nicht mehr drehen.تیم عقبافتاده دیگر نتوانست بازی را برگرداند.
2
بیحال، خسته، کسل، فاقد انرژی یا روحیه.
- Nach der Krankheit fühlte sie sich noch lange abgeschlagen.پس از بیماری، او برای مدت طولانی احساس بیحالی میکرد.
- Er war heute sehr abgeschlagen und wollte nur noch schlafen.او امروز خیلی بیحال بود و فقط میخواست بخوابد.
- Die ständige Arbeit ohne Pausen machte ihn abgeschlagen.کار مداوم بدون استراحت او را بیحال کرده بود.
3
شکسته، لبپر شده، جدا شده (معمولاً در مورد اشیاء یا قسمتهایی از بدن).
- Ein Stück des Kuchens war abgebrochen und lag auf dem Teller.تکهای از کیک شکسته بود و روی بشقاب افتاده بود.
- Der Zahn war leicht abgeschlagen, aber nicht schmerzhaft.دندان کمی لبپر شده بود، اما دردناک نبود.
- Manche Vasen haben kleine, abgeschlagene Kanten.برخی گلدانها لبههای کوچک و لبپر شده دارند.