abgräbeln
مردن، به درک واصل شدن (عامیانه)
Beispiele
- Vorgestern is den Hermann Fritz seine Urgroßmudder ''abgegräbelt.پریروز مادربزرگِ مادربزرگِ هرمان فریتس به درک واصل شد.
Bedeutungen
1
etwas (Akkusativ)
با دقت و به آرامی چیزی را از سطحی خراشیدن یا کندن و جدا کردن (بسیار نادر یا منطقهای).
- Er versuchte, den alten Lack vorsichtig abzugräbeln.او سعی کرد رنگ قدیمی را با احتیاط بخراشد و جدا کند.
- Die Kinder gräbelten den Schmutz von ihren Schuhen ab.بچهها کثیفی را از کفشهایشان میخراشیدند.