abkämpfen
با زحمت به دست آوردن، با تقلا انجام دادن، خود را به زحمت انداختن
Beispiele
- Ich habe mich mit dem Kinderwagen und zwei Kindern ''abgekämpft'', um irgenwie in den Zug nach Hannover zu kommen.من با کالسکه و دو بچه خودم را به زحمت انداختم تا به قطار هانوفر برسم.
- Er hatte sich ''abgekämpft'', ihr nicht zu zeigen, was in ihm vorging.او خودش را به زحمت انداخت تا آنچه در درونش میگذرد را به او نشان ندهد.
Bedeutungen
1
sich (Dativ) + etwas (Akkusativ)
با مبارزه یا تلاش زیاد چیزی را به دست آوردن یا از کسی گرفتن
- Er musste sich das Recht auf Bildung hart abkämpfen.او مجبور شد حق تحصیل را با سختی به دست آورد.
- Sie hat sich ihren Platz in der Gesellschaft abkämpft.او جایگاه خود را در جامعه با تلاش به دست آورده است.
2
sich (Akkusativ) + von + Dativ
خود را از چیزی رها کردن، با مبارزه از چیزی خلاص شدن
- Er versuchte, sich von den Fesseln abzukämpfen.او تلاش کرد خود را از بندها رها کند.
- Sie musste sich von den Erwartungen ihrer Familie abkämpfen.او مجبور بود خود را از انتظارات خانوادهاش رها کند.