abkapseln
محصور کردن، منزوی کردن، خود را کنار کشیدن
Beispiele
- Ihre Augen, zunächst voller Tränen, beginnen zu glänzen, als sie beschließt, ihr Herz ''abzukapseln'' und ihr Leben als Prostituierte zu bestreiten.چشمانش، که ابتدا پر از اشک بود، شروع به درخشش کرد، وقتی تصمیم گرفت قلبش را محصور کند و زندگیاش را به عنوان یک روسپی ادامه دهد.
Bedeutungen
1
sich + von + Dativ
خود را از محیط یا دیگران جدا کردن و منزوی شدن (انعکاسی)
- Er kapselt sich immer mehr von seinen Freunden ab.او هر روز بیشتر از دوستانش منزوی میشود.
- Nach dem Verlust hat sie sich völlig abgekapselt.پس از آن فقدان، او کاملاً خود را منزوی کرد.
2
Akkusativ
چیزی را از محیط اطرافش جدا و محصور کردن (غیرانعکاسی)
- Man muss die gefährlichen Stoffe sicher abkapseln.باید مواد خطرناک را به طور ایمن محصور کرد.
- Der Tumor hatte sich abgekapselt und war nicht mehr gefährlich.تومور محصور شده بود و دیگر خطرناک نبود.