abknöpfen
دکمه چیزی را باز کردن، از کسی با زور یا کلک پول/چیزی گرفتن
Beispiele
- Das Finanzamt ''knöpft'' Steuerschuldnern oft den letzten Pfennig ''ab''.اداره مالیات اغلب آخرین شاهی را از بدهکاران مالیاتی «تیغ میزند».
- Der Kragen der Steppjacke kann ''abgeknöpft'' werden.یقه کاپشن پفی میتواند «دکمهاش باز شود / جدا شود».
Bedeutungen
1
Akkusativ
(دکمه) جدا کردن، باز کردن
- Er knöpfte sich den obersten Knopf des Hemdes ab.او دکمه بالایی پیراهنش را باز کرد.
- Sie knöpfte das Schild vom Mantel ab.او برچسب را از پالتو جدا کرد.
2
jemandem (Dativ) etwas (Akkusativ)
(غیررسمی) (پول) از کسی گرفتن، به زور یا با حیله گرفتن
- Der Verkäufer hat ihm viel Geld abgeknöpft.فروشنده پول زیادی از او گرفت.
- Er versucht, mir mein Erspartes abzuknöpfen.او سعی میکند پسانداز من را از من بگیرد.