ablosen
شکست خوردن، موفق نشدن، خراب کردن (عاميانه)
Beispiele
- Er ''hat'' bei dem Wettbewerb voll ''abgelost.او در مسابقه کاملاً شکست خورد/گند زد.
Bedeutungen
1
etwas (von etwas)
جدا کردن یا برداشتن یک لایه، پوشش یا پوسته از روی یک سطح؛ پوستهپوسته شدن یا جدا شدن مواد از یکدیگر.
- Die alte Farbe begann sich von der Wand abzulösen.رنگ قدیمی شروع به جدا شدن از دیوار کرد.
- Durch die Erosion wurde die oberste Gesteinsschicht allmählich abgelöst.فرسایش به تدریج لایه بالایی سنگ را جدا کرد.