abwinkeln
خم کردن (مفصل در زاویهای خاص)
Beispiele
- Beim ''Abwinkeln'' wird lediglich das Grundgelenk der Finger gebeugt, Mittel- und Endgelenk bleiben gestreckt.هنگام خم کردن، فقط مفصل اصلی انگشت خم میشود، مفاصل میانی و انتهایی صاف میمانند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را به سمت بیرون یا با زاویه خم کردن/کج کردن
- Er musste den Ast abwinkeln, um vorbeizukommen.او مجبور شد شاخه را خم کند تا بتواند رد شود.
- Der Mechaniker musste das Rohr leicht abwinkeln, damit es passte.مکانیک مجبور شد لوله را کمی خم کند تا جا بیفتد.
2
Akkusativ
(مجازی) مسیر یا موضوعی را منحرف کردن، تغییر دادن
- Er versuchte, das Gespräch auf ein anderes Thema abzuwinkeln.او سعی کرد مکالمه را به موضوع دیگری منحرف کند.
- Sie hat die Frage geschickt abgewinkelt und nicht geantwortet.او با زیرکی از پاسخ دادن به سوال طفره رفت و جواب نداد.