abzuhängen
بستگی داشتن، آویزان کردن، جا گذاشتن
Bedeutungen
1
von + Dativ
وابسته کردن یا مشروط کردن چیزی به عاملی دیگر به صورت پیچیده یا غیرمستقیم.
- Der Erfolg des Projekts hängt maßgeblich von der Finanzierung ab.موفقیت پروژه به طور قابل توجهی به تأمین مالی وابسته است.
- Ihre Entscheidung hängt von vielen unvorhersehbaren Faktoren ab.تصمیم او به عوامل غیرقابل پیشبینی بسیاری بستگی دارد.
2
Akkusativ
از بین بردن یا رها کردن یک عادت یا وابستگی عمیق.
- Es ist schwierig, sich von alten Gewohnheiten abzuhängen, besonders wenn sie tief verwurzelt sind.رها کردن عادات قدیمی، به خصوص زمانی که عمیقاً ریشهدار هستند، دشوار است.
- Er kämpfte darum, von seiner Sucht abzuhängen.او برای رهایی از اعتیادش تلاش میکرد.