am Boden sein

Aussprache: /am ˈboːdn̩ zaɪ̯n/
Worttrennung: am ·Bo·den ·sein
اصطلاح

در نقطه حضیض بودن، در بدترین وضعیت بودن، افسرده/خسته بودن

Bedeutungen

1

در وضعیت روحی یا جسمی بسیار بد بودن؛ کاملاً افسرده، ناامید، خسته یا شکست‌خورده بودن.

  • Nach dem Verlust seines Arbeitsplatzes war er völlig am Boden.پس از از دست دادن شغلش، او کاملاً درهم شکسته بود.
  • Sie hat die Prüfung nicht bestanden und ist jetzt total am Boden.او در امتحان قبول نشد و اکنون کاملاً ناامید است.
  • Nach der langen Reise war ich erschöpft und fühlte mich am Boden.پس از سفر طولانی، من خسته بودم و احساس می‌کردم در حضیض هستم.