aneinanderfügen
به هم چسباندن، به هم وصل کردن، پیوستن
Beispiele
- Unterschiedliche Elemente werden ''aneinandergefügt'' und erzählen eine Geschichte.عناصر مختلف به هم چسبانده میشوند و داستانی را روایت میکنند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزهایی را به یکدیگر متصل کردن یا کنار هم قرار دادن تا یک کل را تشکیل دهند.
- Man muss die einzelnen Teile sorgfältig aneinanderfügen.باید قطعات جداگانه را با دقت به هم وصل کرد.
- Sie fügte die Fotos zu einem großen Panorama aneinander.او عکسها را به هم چسباند تا یک پانورامای بزرگ بسازد.