anflicken
وصله کردن، چسباندن (چیزی به چیزی)، سرهم کردن
Beispiele
- Die Schwalbe hat ihr Nest ans Haus ''angeflickt.پرستو لانه خود را به خانه وصله کرده است.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با وصله چیزی را تعمیر کردن یا به آن اضافه کردن (معمولاً لباس، پارچه)
- Sie muss den Riss in ihrer Hose anflicken.او باید پارگی شلوارش را وصله بزند.
- Der Schuster konnte die Sohle des Schuhs anflicken.کفاش توانست کفی کفش را وصله بزند.