anspüren
حس کردن، درک کردن، متوجه شدن (اغلب به صورت غیرمستقیم)
Beispiele
- Man konnte ihm seine Trauer kaum ''anspüren.به سختی میشد غم او را حس کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با دقت یا به طور عمیق حس کردن یا احساس کردن (معمولاً با حواس فیزیکی)
- Er spürte die Kälte an seiner Haut an.او سرما را روی پوستش حس کرد.
- Sie spürte die Müdigkeit in ihren Knochen an.او خستگی را در استخوانهایش احساس کرد.
2
Akkusativ
(مجازی) چیزی را درک کردن، به چیزی پی بردن یا آن را حس کردن (با حس درونی یا شهود)
- Man spürt die Spannung im Raum an, wenn man ihn betritt.وقتی وارد اتاق میشوی، تنش را در فضا حس میکنی.
- Ich spüre an seiner Reaktion, dass er nicht einverstanden ist.از واکنش او حس میکنم که موافق نیست.