assimilieren
تطبیق دادن، همگون کردن، حل شدن
Bedeutungen
1
Akkusativ / intransitiv / sich + an + Akkusativ
همگون کردن، جذب کردن، ادغام کردن (در یک فرهنگ یا گروه).
- Neue Einwanderer versuchen oft, sich schnell zu assimilieren.مهاجران جدید اغلب سعی میکنند به سرعت خود را وفق دهند.
- Die Kultur des Gastlandes kann die Neuankömmlinge assimilieren.فرهنگ کشور میزبان میتواند تازهواردان را جذب کند.
2
Akkusativ
جذب کردن، هضم کردن (مواد غذایی، در زیستشناسی یا شیمی).
- Pflanzen assimilieren Kohlendioxid und Sonnenlicht.گیاهان دیاکسید کربن و نور خورشید را جذب میکنند.
- Der Körper muss die Nährstoffe aus der Nahrung assimilieren.بدن باید مواد مغذی را از غذا جذب کند.