aufeinanderbeißen
دندان قروچه کردن، دندانها را روی هم فشار دادن
Beispiele
- Seine Seite schmerzte und er musste die Zähne ''aufeinanderbeißen,'' um nicht laut loszuschreien.پهلویش درد میکرد و مجبور بود دندانهایش را "روی هم فشار دهد" تا فریاد نکشد.
Bedeutungen
1
(intransitiv)
دندانها را محکم روی هم فشار دادن، معمولاً در نتیجه درد، عصبانیت یا برای تحمل کردن چیزی.
- Er musste die Zähne aufeinanderbeißen, um den Schmerz zu ertragen.او مجبور بود دندانهایش را روی هم فشار دهد تا درد را تحمل کند.
- Sie biss die Zähne aufeinander und schwieg, obwohl sie wütend war.او دندانهایش را روی هم گذاشت و سکوت کرد، با اینکه عصبانی بود.