aufgehen
باز شدن، طلوع کردن، حل شدن، ور آمدن، فهمیدن، مجذوب شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
باز شدن و از هم جدا شدن (در، پنجره، گره، دکمه، چتر نجات).
- Die Tür ging von selbst auf.در خود به خود باز شد.
- Der Knopf ist aufgegangen.دکمه باز شده است.
2
intransitiv (بدون مفعول)
طلوع کردن و پدیدار شدن در آسمان (خورشید، ماه، ستارگان).
- Die Sonne geht im Osten auf.خورشید از شرق طلوع میکند.
- Der Mond ging spät in der Nacht auf.ماه دیروقت شب طلوع کرد.
3
intransitiv (بدون مفعول)
شکفتن و باز شدن (گل، غنچه).
- Die Rosen im Garten sind aufgegangen.گلهای رز در باغ شکفتهاند.
- Die Knospen sind endlich aufgegangen.جوانهها بالاخره باز شدند.
4
intransitiv (بدون مفعول)
ور آمدن و پف کردن بر اثر تخمیر (خمیر نان و شیرینی).
- Der Teig muss erst gehen, bevor er gebacken wird.خمیر باید اول ور بیاید تا پخته شود.
- Die Hefe sorgt dafür, dass der Teig aufgeht.مخمر باعث میشود خمیر ور بیاید.
5
intransitiv (بدون مفعول)
درست از آب درآمدن یک محاسبه یا نقشه؛ یا قابل تقسیم بودن بدون باقیمانده در ریاضی.
- Die Rechnung ist nicht ganz aufgegangen.حسابکتاب کاملاً درست از آب درنیامد.
- Zehn geteilt durch zwei geht ohne Rest auf.ده تقسیم بر دو باقیمانده ندارد.
6
Dativ (jemandem geht ein Licht auf)
ناگهان فهمیدن یا درک کردن یک موضوع (دوزاری افتادن).
- Ihm ging plötzlich auf, was er falsch gemacht hatte.ناگهان برای او روشن شد که چه اشتباهی کرده بود.
- Nach langem Nachdenken ging ihr ein Licht auf.پس از تفکر طولانی، او متوجه موضوع شد.
7
in + Dativ (in etwas aufgehen)
کاملاً غرق و مجذوب شدن در یک کار، نقش یا هدف.
- Er ging ganz in seiner Rolle als Schauspieler auf.او کاملاً در نقش خود به عنوان بازیگر غرق شد.
- Sie ging in ihrer Arbeit auf und vergaß die Zeit.او در کارش غرق شد و زمان را فراموش کرد.
8
in + Dativ (in etwas aufgehen)
جذب شدن و ادغام شدن در یک کل بزرگتر، هویت مستقل محو شدن.
- Die kleine Gruppe ging in der großen Menge auf.گروه کوچک در جمعیت بزرگ محو شد.
- Er ging in seiner neuen Umgebung auf.او در محیط جدیدش جذب شد.