aufgehen

Aussprache: /ˈaʊ̯fˌɡeːən/
Wortzerlegung: auf·ge·hen
فعل

باز شدن، طلوع کردن، حل شدن، درست از آب درآمدن، ور آمدن خمیر، مجذوب شدن

Bedeutungen

1 (بدون مفعول)

باز شدن و از هم جدا شدن (در، پنجره، گره، دکمه، چتر نجات)

  • Die Tür ging quietschend auf.در با صدای جیرجیر باز شد.
  • Der Knoten geht einfach nicht auf.گره اصلاً باز نمی‌شود.
2 (بدون مفعول)

طلوع کردن و پدیدار شدن در آسمان (خورشید، ماه، ستارگان)

  • Die Sonne geht heute um 6 Uhr auf.خورشید امروز ساعت ۶ طلوع می‌کند.
  • Der Mond ist hinter den Bergen aufgegangen.ماه پشت کوه‌ها طلوع کرد.
3 (بدون مفعول)

شکفتن و باز شدن (گل، غنچه و شکوفه‌ها)

  • Die Rosen gehen im Garten auf.رزها در باغچه می‌شکفند.
  • Im Frühling gehen die ersten Blüten auf.در بهار نخستین شکوفه‌ها می‌شکفند.
4 (بدون مفعول)

ور آمدن و پف کردن بر اثر تخمیر (خمیر نان و شیرینی)

  • Der Hefeteig ist wunderbar aufgegangen.خمیر مایه به شکل فوق‌العاده‌ای ور آمده است.
  • Wenn der Teig nicht aufgeht, wird der Kuchen hart.اگر خمیر ور نیاید، کیک سفت می‌شود.
5 (بدون مفعول)

درست از آب درآمدن یک نقشه/حساب یا قابل تقسیم بودن بدون باقیمانده در ریاضی

  • Die Rechnung geht nicht auf.حساب جور در نمی‌آید (درست نیست).
  • Sein Plan ist voll aufgegangen.نقشه‌اش کاملاً جواب داد (عملی شد).
6 Dativ (jemandem geht ein Licht auf)

روشن شدن و فهمیدن ناگهانی یک موضوع برای کسی (دوزاری افتادن)

  • Da ging mir plötzlich ein Licht auf.آنجا بود که ناگهان دوزاریم افتاد (موضوع برایم روشن شد).
  • Erst später ist ihm aufgegangen, was sie meinte.تازه بعداً برایش روشن شد که منظورش چه بود.
7 in + Dativ

کاملاً غرق و مجذوب شدن در یک کار، نقش یا هدف

  • Sie geht voll in ihrem Beruf auf.او کاملاً غرق در حرفه‌اش است (با تمام وجود به آن می‌پردازد).
  • Er geht völlig in seiner Rolle als Vater auf.او کاملاً غرق در نقش پدرانه خود شده است.
8 in + Dativ

جذب شدن و ادغام شدن در یک کل بزرگ‌تر (محو شدن هویت مستقل)

  • Die kleine Firma ist in dem großen Konzern aufgegangen.شرکت کوچک در آن کنسرسیوم بزرگ ادغام و محو شد.
  • Das Dorf ist im Laufe der Jahre in der Stadt aufgegangen.روستا در طول سال‌ها در دل شهر ادغام شد.